![]()
شب شده ودلم انتظاررا
درهجوم افکاربی قرارم، آغارمی کند![]()
واندیشه ام درتنگنای خیال
وبازهم لحظه های سردوبی روح وتسلیم ؛
...![]()
اکنون زیرپنجره بازاتاقم ودرتاریکترین خاموشیم
وفکروخیال ِ انتظاررادرروشنی فرداهامی جویم![]()
وتنهاتیک تیک ساعت خسته ازگردش زمان است که
مرهم ِ دردبی همدمیم شده؛![]()
کاش امشب مهتاب غریبستان ِ وجودم رافانوس بود
واصلا کاش، ستاره هازخم تنهاییم رامرهم
...![]()
ازحال که پیداست امشب بی کسیم راباابر ِ شوم غربت
وآسمان جامه پوش ِ ازنفرت ووسوسه بایدبگذرانم؛
اماچه خیال![]()
زندگی ام خواسته وناخواسته
غبارآلوده ترازچیزیست که آسمان امشب فریادمی زند
...![]()
همه چیزوهمه کس درنظرم محوشده اندوخود
خیره درتامل خویش؛
ای کاش خواستن وبرگشتن دروجودم تراوش می نمود
ای کاش معمارسرنوشت، ازنوساختن رابه من می آموخت
...![]()
چه نالم ازخستگی ماندن وساختن
وچه گویم اززبان زندگی
وچه گویداین زبان ازبازی بی برنده این زمان![]()
آه چه گویم ازخود
وچه بینم ازهلاکت انتظارم
![]()
در تنها ترين تنهاييم تنها كسم تنهام گذاشت
خدايا آن كه در تنها ترين تنهاييم تنهام گذاشت
در تنها ترين تنهاييش تنهاش نذار 
خدایا خالقا بس کن جنایتها را
تو میگفتی که نامردان بهشتت را نمیبینند
دوستم بدار که شاید فردایی نباشد

نظر ندي خيلي نامردي![]()
![]()




از این سفره ی سرد و خالی![]()
از این سرپناه خیالی
نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ![]()
از این صحنه ی پر هیاهو![]()
تو از ترس چاقو در آه و
نجاتم بده از این لحظه های کشنده
از این صحنه های زننده
نجاتم بده ، ![]()
نجاتم بده نباید بذاری ستاره بمیره![]()
نباید دل شادی ما بگیره
جهان با تو سر ریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه![]()

................ آري آري زندگي زيباست
...................زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
..............ار بيافروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
......................................ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش میکشم
میدانی٬
بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سالها سنگین تر
و از همه سنگین تر ٬ لحظهها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و مینویسم
از خودم
از تو
از راز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشتهی لحظهها
چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه میشود روی گذر آب رود
یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم که میترسم
که ناگفتنیند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ .

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم 
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
















